![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه نگین دوستی را بر انگشتر تنهایی نهاد |
|
سر کلاس خروس به مرغ میگه نک می دی ؟ مرغه می گه اوا ! خاک عالم نه ! خروس میگه به جهنم با خودکارم می نویسم قرار شد هر زندانی که اسم امامی داشت آزادس کنند . رو به اولی : اسمت ؟ حسنمم - خوب تو آزادی . رو به دومی : اسمت ؟ حسینم - تو هم آزادی
امام خمینی ترکه میره مکه گریه میکنه میگه خدا چرا مردی ؟ بعد یه لره بهش میگه : همین کارهارو میکنید بهتون میگن خر خدا که نمورده شهید شده یه نفر با خدا قهر بوده موقه ای که می خواد نماز بخونه می گه دو رکعت نماز می خونم به کسی هم مربوط نیست
مردی زنی را بوسید از او پرسیدند چه نسبتی با او داری گفت
توصیه ای از یک داغ دیده : هر گز به علامت آبی و قرمز شیر توالت اعتماد نکن سه تا پیرزن تصمیم میگیرند ازدواج کنن رو تابلو می نویسن با یکی ازدواج کن دوتا جایزه ببر اون چیه که اولش منم دومش تویی و سومش زبونه ؟ گل گاو زیون ترکی میره خرشو بفروشه یه لحظه غافل می شه می بینه خره داره پول می شماره میگن مر 30 بهش بر 30 با کمپر 30 نگی به ک 30 منو می بو 30 اگه نبو 30 خیلی لو 30 زلزله لرستان 570 کشته داد 70 نفر موقع زلزله 500 نفر موقع تقسیم چادر برای برداستن قد مهای بزرگ در زندگی حتما از شلوار کردی < شلوار خانوادگی > استفاده کنید یا ابوالفضل چیست ؟ ذکریست که لرها بر سر پیچها بجای ترموز از آن استفاده میکنند یا وجیها عند الله / عشق منی ایوالله / دوست دارم به والله / نوکرتم به مولا به ترکی میگن بابات مرده میگه یه چیزی شده شما نی خواید به من بگید ترکه ماشین می خره پشتش مبنویسه یا زهرا یا هیچ کس سر کلاس ادبیات از لره میپرسن حال ساده چیه ؟ میگه لب ترکه که رستوران داشت دید بالای سر رستوران بغلی نوشته خدا با ماست رفت بالای سر رستورانش نوشت پیغمبر با نوشابه |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:32 توسط آصف کریمی |
|
در قمار زندگی خندان ترینی در لجنزار زمین غمخوار من بود از وفاداری سخن می گوید و هر دم ز رویش ناز ریزس روزگاری با من از عشق و محبت می زد آرزوی دست من بود و نشد با من بماند آن زیبا ترینم را تما شا میکنی آسوده اما من چه شب ها یی که با غم چشم در راهش نشستم ای کجا انصاف باشد ؟
با تو هستم لی رقیب زان که در این بازی تلخ و ستمگر بی گنا هی گرمی کاشانه سرد تو باشد شاد و خوش باشی و سرشار از طراوت های مستی بر دلش درب سیاه غصه را یکجا ببندی یادگار روزگار جوانی مرا هر گز نرنجان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:30 توسط آصف کریمی |
|
|
رفتم مرا ببخش
راهي بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان من از دو چشم روشن و گريان گريختم از بستر وصال به آغوش سر هجر اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
کاش می شد به نگاهی ساده و بی ادعا
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد ميشي برميگرده و نگات ميکنه => بدون که براش مهمي !
عجله مياد سمت تو => بدون براش عزيزي ! ميکنه => بدون واسش قشنگي ! مياد باهات اشک ميريزه => بدون دوست داره !
ترکت ميکنه => بدون عاشقته !
مي کنه => بدون ديوونته !
براش همه چي بودي !
که بدون تو مي ميره !
که بدون تو مرده !
کشيدن => بدون واسه خاطر تو مرده !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:3 توسط آصف کریمی |
|
|
قلبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهام محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي ست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاعل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
مانده ام در كوچه هاي بي كسي سنگ قبرم را نمي خواند كسي مرده ام خاكسترم را باد برد بهترين يارم مرا از ياد برد...
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت تنهائيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي
درد بي کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نکرد...
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد
با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم
.
تكيه گاه بودنم اي عشق بي نهايتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط آصف کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
من آصف کریمی هستم و متولد آبانه 1366 از نورآباد ممسنی ودر زندگی دوست داشتن را دوست دارم و تنها راز بودن من عاشقانه زندگی کردن است من همه شما رو دوست دارم اگه منو لینک کردید به من هم خبر بدید تا لینکتون کنم من لری ساده و حساس و اصیلم سر خوش از بوی برنجاس و چویلم گر چه در شهر شما گم شدم اما من همان پاپتی عاشق ایلم |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
مذهبی سینمایی عاشقانه آرزو آثار ماندگار آرشیو وبلاگ |
|
RSS
|
|
فالنامه براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد |
|
|